حكيم زجاجى
813
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
از او بىكران خلق گمراه گشت * نكوهيده اندر جهان شاه گشت دو فرزند بود آن بدانديش را * به گبرى سپرده دل ريش را از آن دو يكى را حسين نام بود * دگر يحيى بد سرانجام بود فرستاد زكرويهشان سوى شام * به دعوتگرى مىنهادند دام ز اعراب قومى در آن بوم بود * كه هريك از آن اختر شوم بود بدى آب نزديك ايشان گلاب * بلى اصل يكيك مى [ چون ] گلاب جز از رهزنى كار ايشان نبود * كه بدكار از ايشان پريشان نبود برفتند آن هردو نزديكشان * چو ديدند آن راى تاريكشان بگفتند ما خود ستمديدهايم * به چشم اندر از جور نم « 1 » ديدهايم ز عباسيان است بر ما ستم * نه از جور ايام و چرخ نجم گريزان ز عباسيان در جهان * طلبكار ما آشكار و نهان ز نسل على اين دو تن بيش نيست * مرا با شما يك سخن بيش نيست كه گيريد ما را كنون در پناه * چو آيد پى ما ز دشمن سپاه نمانيد تا خون ما را خورند * و يا بسته ما را به بيرون برند برآريد ما را همه زينهار * تموز و خزان و خريف و بهار براى روان على مرتضا * بداريد ما را نهان از قضا به زارى همه خلق بگريستند * كه دانست كان هردو تن كيستند دو تن را به جان جمله بنواختند * در آن بومشان جايگه ساختند به گفتار هردو بدوزند گوش * برفتند از آن قول يكسر ز هوش ز گبرى بدفعل دم مىزدند * در آن راه بىره قدم مىزدند ببردند اعرابيان را ز راه * به افسون و نيرنگ و قول تباه نبد فعل با قوم اعراب هيچ * دل مردمى گشت پربند و پيچ چو گفتند و كردند ترك صلات * ندادند از آن پس يكى جو زكات نهادند سر در زنا و شراب * از آن پس بكردند گيتى خراب همه شام و شامات بر هم زدند * ز بازارگان مال و جان بستدند
--> ( 1 ) آن